خرید بک لینک

لونا با چهره ای پیچیده در خشم و اندوه به سمت کتابخانه قصر رفت.کسی حرف او را باور نکرده و لونا تنها کسی بود که نگران این موضوع بود.پس از ساعت ها گشت و گذار در کتابخانه،بالاخره لونا کتابی را که میخواست در زیرزمین کتابخانه پیدا کرد.از ظاهر کتاب معلوم بود که سال هاست کسی آن را نخوانده و آخرین بار میان انبوهی از گرد و غبار رها شده بود.لونا ذره ای از غبار روی کتاب را پاک کرد و اسم کتاب را بلند بر زبان آورد:«کابوس خاموش.خودشه؛بالاخره پیداش کردم!»و شروع به خواندن کتاب کرد:«روزی روزگاری در سرزمینی که نامش کواستریا نهاده اند،پادشاه و ملکه حکمرانی مینمودند و سه فرزند از حاصل ازدواج آنان چشمشان به جهان گشوده شد.برادر بزرگتر که وارث حکومت خاندانش بود،و دو خواهر،یکی به نام سلستیا و دیگری لونا.زمان سپری میشد و سه فرزند شدند بزرگ و صمیمی تا اینکه برادر در روز تولد بیست و هفت سالگی خود به طور اتفاقی صندوقچه عظیمی نهان در غار یافت و وقتی که آن را باز کرد،عناصر تعدل را یافت که میتوانستند برترین قدرت دنیا را به او بدهند.او از آنان برای ساختن پدیده ای به نام کسوف و خسوف استفاده نمود تا قدرتش در حکمرانی را به مادر و پدرش نشان دهد ولی مادر و پدر ممناعت کردند و پسر عصبانی شد و به مردم حمله نمود و در آخر به وسیله عناصر تعادل که تحت کنترل مادر و پدر درآمدند مرگ را چشید و مادر و پدر عناصر را به دو خواهر سپردند...»

برچسب: نویسنده: نیما کاظمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 11:36

صفحه بندی