خرید بک لینک

لونا نا امید به قصر برگشت.فکر آن ستاره درخشان راحتش نمی گذاشت.به اتاقش رفت و روی تختش دراز کشید و از پنجره به آسمان خیره شد.ماه نیمه نورش را در آسمان به رخ میکشید و ستاره ها گویی شیفته نور درخشانش شده و در اطرافش پراکنده بوند و هر یک در تکاپوی نزدیک شدن به ماه بودند.لونا کم کم از خستگی چشمانش سنگینی کرد و به خواب فرو رفت.فردا صبح لونا از خواب بیدار شد و به سمت میز بزرگ تالار رفت.سلستیا مشغول خوردن صبحانه بود که ناگهان متوجه حضور لونا شد.چندبار سرفه کرد و بعد با دهان پر به لونا گفت:«لونا!تو که روزا میخوابیدی!چی شده؟!»لونا که به نظر میرسید خیلی خسته است،روی صندلی نشست و گفت:«اومدم شاممو بخورم!خیلی گرسنمه.»(خوب به هر حال،صبحونه برای لونا شامه!)خدمتکار برای لونا صبحانه مفصلی روی میز گذاشت و بعد کنار کشید اما به نظر میرسید که لونا اصلا اشتهایی برای غذا نداشت و مشغول بازی کردن با غذایش شد.با بی حالی و خستگی به سلستیا گفت:«دیشب خیلی خسته بودم؛واسه همینم بر خلاف همیشه خوابیدم اما خواب عجیبی دیدم.»سلستیا با تعجب پرسید:«خواب عجیب؟!»لونا ادامه داد:«درسته.خواب برادرمون رو دیدم که دوباره برگشته!»غذای سلستیا توی گلویش پرید و کمی آب خورد و پرسید:«منظورت کریسه؟»لونا به نشانه موافقت سری تکان داد و گفت:«شاید دوباره قراره...

برچسب: نویسنده: نیما کاظمی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 14:05

صفحه بندی